X
تبلیغات
غم هم اگر ترکم کند تنهای تنها می شوم
نمیدونم از کجا و چه جوری بگم.امروز میخوام دور از هرگونه تشریفاتی فقط درددل کنم.دلم تنگه و گرفته.دلم تنگه برای روزهائی که میرفتم خونه و بابام بود اما الان دوسال و نیمه دیگه ازش خبر ندارم.چقدر اواخر عمرش اذیتش کردم.همش میگفت مریم بداخلاق شدی .اخلاقت تند شده.من تورو اینجوری تربیت نکردم.

بابایی گلم خاکای روتو کنار بزن پاشو ببین...پاشو ببین چه جوری دخترت آروم و مظلوم شده.دیگه از جیغ و داداش خبری نیست حتی تو حرف زدن روزانه هم این قدر آروم حرف میزنه ک صداشو نمیشنون.دیگه بعد رفتن تو از لبخندها و خنده ها و جیغ و دادای مریمت خبری نیست.دلم برای مریمی ک تو دوستش داشتی تنگ شده.راستی بابا شب عروسیم چقدر دلم هواتو کرد چقدر بغض داشتم.میدونم تو مراسم بودی اما من هرچی دنبالت گشتم پیدات نکردم همه گوشه خونه رو دنبالت بودم.گفتم شاید پاهات درد گرفته رفتی یه گوشه دنج که پاهاتو دراز کنی اما پیدات نکردم.دلم میخواد باشی و بغلت کنم و همه دلتنگیامو برات گریه کنم.راستی اون بالاها هوای من و مادر و خواهرمم داری.از اوضاعمون خبر داری؟؟؟؟؟برامون ک دعا میکنی؟؟میدونم هرچی که تو دنیا دارم مدیون بی خوابی ها و زحمتها و دعاهای توئه.من از خودم هیچی ندارم باباجونم.چقدر حسرت نبودنتو میخورم.کاش بودی تا همه زحمتاتتو جبران کنم.حالا که پول دارم و وضعم خوب شده تو نیستی. آخه چرا اینجوریه دنیا؟چرا اینقدر بی حیا شده دنیا

بابائی دلم برات تنگ شده خیلی بازم به خوابم بیا



تاريخ : دوشنبه 25 فروردین1393 | 1:7 بعد از ظهر | نویسنده : مریم |
ایستاده‌ام توی جاده‌ای كه منتهی می‌شود به باغ سیب. كتاب و دفترهایم زیر بغلم است.

باد به سرو صورتم می‌خورد و اشعه‌های خورشید مستقیم توی چشمانم. پر از شوق رفتنم! حس می‌كنم دوباره قدم 138 سانت شده. یكی از كتاب‌های آقا جان را كش رفته‌ام و قلبم تاپ‌تاپ می‌زند. باد شدت پیدا می‌كند و موهای مشكی‌ام از زیر روسری گلدار بنفشم می‌رقصد.

وای الان است كه آقاجان بیرون بیاید و بگوید: «دختر! سر ظهری این جا چه كار می‌كنی؟ برو بگیر بخواب.» و من بغض گلویم را فرو دهم و حرفی برای گفتن نداشته باشم. اما این طور نمی‌شود.

الان سال‌هاست كه آقاجان یک جایی همین نزدیكی‌ها زیر بستر خاكی‌اش خوابیده است. گره‌ روسری‌ام را سفت می‌كنم. كتاب‌هایم را زیر بغلم محكم‌تر می‌فشارم و شروع به دویدن می‌كنم. ریه‌هایم پر از اكسیژن نشاط می‌شود.

دامن گلدار سرخم موج برمی‌دارد. آه! باز هم همان بوهای آشنا و همان چهره‌های قدیمی. درخت‌های پیر سیب و آواز پرندگان باغ.گل‌های وحشی بازیگوش و رودخانه نقره‌ای مهربان. كتاب آقاجان چقدر قشنگ است!
چقدر من این سیب‌های كال را دوست دارم! چقدر باد قشنگ آوازش را در گوش برگ‌های سبز می‌خواند! چقدر من خوشحالم! كم‌كم اشعه‌های خورشید نارنجی رنگ و ملایم‌تر می‌شوند و من می‌دانم كه وقت رفتن است.

از در باغ كه بیرون می‌آیم. دوباره قدم 160 سانت می‌شود و مانتوی رنگ و رو رفته قهوه‌ای‌ام را بر تن دارم. آرام‌آرام از باغ سیب دور می‌شوم و حس می‌كنم كوله‌ای از خاطرات شیرین گذشته بر روی دوشم سنگینی می‌كند.



تاريخ : سه شنبه 19 فروردین1393 | 11:46 قبل از ظهر | نویسنده : مریم |

خدانگهدار ای مظلوم ترین فصل ها...

ما را ببخش...

سرمایت را دیدیم...

پاكی و سپیدیت را نه...

دلگیری می دانیم...

یك رنگیت را ارج ننهادیم و

غرق چند رنگی بهار شدیم...

ما انسانها همینیم...

یك رنگ ها را دوست نداریم...

مبهوت و غرق رنگ های پرریا می شویم..

ما را ببخش...

ندانستیم

آب رنگ،نقاشی بهار رااز قطرات برف و باران تو

توان كشیدن دارد...

ما را ببخش

عطر گل یخ را

كه عطرآگین وجود توست

فراموش كردیم

خدانگهدار فصل تنهایی من...

می دانم سال دیگر می آیی

بعد از اشك ریزان پاییز

به پیشواز...

نه عیدی داری و نه عیدانه ای

مارا ببخش...

كه ندانستیم...

اگر هیزمی روشن میكند گرمایی را در خانه مان

این گرما مدیون حضور توست

آدم برفی مهربان با تو معنا می گیرد...

آغوش گرم با تو تصویر می شود...

مارا ببخش...

خدانگهدار...

 مظلوم ترین فصل ها...

زمستان...



تاريخ : چهارشنبه 21 اسفند1392 | 9:12 قبل از ظهر | نویسنده : مریم |

پدر عزیزم سلام و صلوات بر روح پاکت که امروز جز توصیفت چیزی بیش ندارم،

پدر عزیزم هیچگاهی فراموشت نمی کنم،

پدر عزیزم، بابای ناز کردنی ام، هیچگاه اصولی را که بمن آموختی فراموش نخواهم کرد،

پدر مهربانم، برخیز همه چیز خوب است،

امروز روزیست که شما به آرزوهای که داشتی رسیده ای،

پدر رنج دیده ای من، برخیز بنگر آنچه که آرزوی کردی، فرزندت برآورده می کند،

پدر عزیزم، تو آنی که همیشه بمن می گفتی، کسی باش که بهت افتخار کنم،

کسی نباش که ازت متنفر شوم،

اما امروز، همه آن چیزی که تو میخواستی آماده است،

پدر دلبندم، برخیز سر از بالین خاک های بهم ریخته بردار،

بنگر که آدم های زمانه چقدر عوض شده،

حتی آنهای را که فکرش نمی کردی،

پدر جان، من امروز تنهام، تنها در این ورطه خاکی،

پدر عزیزم، آیا از خواب سنگین بیدارت نکنم؟

پدر جان برخیز، مرا نوازش کن، مرا در آغوشت بگیر،

مثل آن روزهای که فرزندت از مسافرت بر می گشت،

و آغوش گرم و مهربانت را باز می کردی، و با اشک های شوق سیرابش می کردی،

اما امروز، هربار بر می گردم، هیچکس برایم اشک شادی نمی ریزد،

هیچگاه کسی دنبال کوچک ترین فرزندش نمی آید،

پدر من، برخیز که حد اقل من جمله های شیرینت را زمزمه کنم،،پدر برخیز، تا شانه هایت را یک بار دیگر در آغوش کشم، و فریاد کشم،

پدر برخیز، امروز همه برای تو گریه دارند،پدر برخیز، تمام درختان که کاشته ای، ثمر داده است،

برخیز و برگرد همه چیز ثمر داده است،

پدر برگرد پسر بزرگت، را نوازش کن، و فرزند کوچکت را ستایش،

پدر برگرد، دور ترین فرزند دلبندت امروز دل شکسته است،

او امروز سخت نیاز به نوازش دارد،

او امروز از دوری تو بیمار است،

چرا برای یک بار که شده هم ما را نمی بینی،

بابا جان برخیز من دیگر طاقت زجر را ندارم،پدر جان برخیز، تا تک تک موهای سفیدت را ببوسم،

پدر جان تا کی، من بر مزارت گریه کنم،

هر وقتی می آیم سر مزارت، جز نصحیت های عالمانه و عارفانه ات چیزی آرامم نمی کند،

ای کاش می بودی که دیگران را هم اندکی نصیحت می کردی،

ای کاش می بودی و به دیگران هم می گفتی، ما همه برابریم و از جنس خاک!

ای کاش می بودی و برای نواسه هایت، قصه های از شاهنامه می کردی!

بابای عزیزم، می دانم رفتی و مرا تنها گذاشتی،

خدایا تو پدرم را ببخش، چون او آدمی بود، که سالیان سال برای همه دعا می کردند!

خدایا، تو پدرم را ببخشای، چون او همه آدم های خاکی را دوست داشت!

روحت شاد و یادت گرامی باد



تاريخ : دوشنبه 5 اسفند1392 | 11:47 قبل از ظهر | نویسنده : مریم |


غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان

اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

دلت را محکم تر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

 



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 1 اسفند1392 | 11:22 قبل از ظهر | نویسنده : مریم |
 


اون روزا یایر ؛ چه روزای قشنگی بود ...
کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم

اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم

کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش

را از نگاهش می توان خواند

کاش برای حرف زدن

نیازی به صحبت کردن نداشتیم

کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود

کاش قلبها در چهره بود

اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد

و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم

سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست

سکوتی را که یک نفر بفهمد

بهتر از هزار فریادی است که هیچ کس نفهمد

سکوتی که سرشار از ناگفته هاست

ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد دارد

دنیا را ببین ...


بچه بودیم از آسمان باران می آمد

بزرگ شده ایم از چشمهایمان اشک می آید!

بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن

بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه

بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم

بزرگ شدیم تو خلوت اشک می ریزیم

بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست

بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه

بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم

بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی

بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم

بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن

بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که

اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه

کاش هنوزم همه رو

به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم

بچه که بودیم اگه با کسی

دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت

بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم

بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم

بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه


بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود

بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه

بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود

بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم

...



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 29 بهمن1392 | 12:59 بعد از ظهر | نویسنده : مریم |

دختری 15 ساله ، نوزادی 1 ساله به بغل داشت...

((مردم)) زیرلب بهش میگفتن فاحشه!

اما هیچ کس نمیدونست که به این دختر در 13 سالگی تجاوز شده

بود...!
 


پسری 23 ساله رو ((مردم)) "تنبل چاقالو" صداش میکردن...

اما هیچ کس نمیدونست پسر بخاطر بیماریشه که اضافه وزن

داره...!
 


((مردم)) زنی 40 ساله رو "سنگدل" خطاب میکردن ، چون هیچ وقت روزا خونه نبود تا با بچه هاش بازی کنه و به کارهاشون برسه ،

اما هیچ کس نمیدونست زن بیوه ست ، و برای پر کردن شکم بچه هاش باید سخت کار کنه!



مردی 57 ساله رو ((مردم)) "بی ریخت" صدا میکردن ،

اما هیچ کس نمیدونست که مرد زیبایی صورتش را در راه حفظ

وطنش فدا کرده !



و هرروز مردم و من و تو به غلط قضاوت می کنیم...!

موافقین؟!!



تاريخ : سه شنبه 29 بهمن1392 | 12:56 بعد از ظهر | نویسنده : مریم |
کودک شش ساله ای که سرطان داشت در اتاق عمل با چشمانی لرزان و پر از اشک به سمت پرستار رفت و گفت: پدرو مادرم پول ندارن... میشه قبل عمل بمیرم؟ خدایا! به دنیات بگو یه ذره آرومتر، برای سلامتی همه ی بچه های بیمار، بچه هایی که آرزو دارن مثه آدمای عادی باشن، دعا کنید

تاريخ : چهارشنبه 16 بهمن1392 | 1:24 بعد از ظهر | نویسنده : مریم |

همچون نسیمی سایه بانم – بی خبر رفت

تک چلچراغ آسمانم – بی خبر رفت


ای کاش دردش را به جانم می خریدم

بدجور آتش زد به جانم - بی خبر رفت


این روزها با خاطرش طوفانی ام آه

در ضجه های بی امانم – بی خبر رفت


تکرار این کابوس در هر سال سخت است

درمانده ام – بی همزبانم – بی خبر رفت


آری شقایق تا ابد خونین جگر شد

بابای خوب و مهربانم بی خبر رفت

پدر در گرانبهایی است که بودنش در کنارت، زندگی بخش است،
وقتی در کنارت نیست، به خود می آیی و می دانی که چه گوهر گرانبهایی را از دست دادی
و آنچه می ماند، خاطرات یاد و نامش، و افسوس نبودنش!

( قند ) خون مادر بالاست ، دلش اما همیشه ( شور ) می زند برای ما . . .

اشکهای مادر ، مروارید شده است در صدف چشمانش ؛ دکترها اسمش را

گذاشتهاند آب مروارید !


حرفها دارد چشمان مادر ؛ گویی زیرنویس فارسی دارد !

دستانش را نوازش می کنم ؛ داستانی دارد دستانش . . .

وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره ، میفهمی

پیر شده !

وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده !


وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه

. . .

و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش ، دلت

میخواد بمیری . . .

  



تاريخ : سه شنبه 3 بهمن1391 | 7:59 قبل از ظهر | نویسنده : مریم |
خدایا دوستت دارم...
هنوز به دیدار خدا می روند ... خدایی که در یک مکعب سنگی خود را حبس کرده !!
خدا همین جاست ، نیازی به سفر نیست !
خدا همان گنجشکی است که صبح برای تو می خواند ، خدا در دستان مردی است که نابینایی را از خیابان رد می کتد .
خدا در اتومبیل پسری است که مادر پیرش را هر هفته برای درمان به بیمارستان می برد .
خدا در جمله ی " عجب شانسی آوردم" است !!
خدا خیلی وقت است که اسباب کشی کرده و آمده نزدیک من و تو !!
خدا کنار کودکی است که می خواهداز فروشگاه شکلات بدزد !!
خدا کنارساعت کوک شده ی توست، که می گذارد 5 دقیقه بیشتر بخوابی !!
از انسانهای این دنیا فقط خاطراتشان باقی می ماند و یک عکس با روبان مشکی ، از تولدت تا آن روبان مشکی ، چقدر خدا را دیدی ؟!
خدا را 7 بار دور زدی یا زیر باران کنارش قدم زدی ؟
خدا همین جاست ، نه در عربستان !
خدا زبان مادری تو را می فهمد ، نه عربی !خدایا دوستت دارم



تاريخ : یکشنبه 18 تیر1391 | 9:12 بعد از ظهر | نویسنده : مریم |

خدا تنهاست

و من در خلوت تنهایی ام

با یاد او از عشق لبریزم

شب تنهایی ام روز است با نامش

دلم مثل کبوتر می پرد هر لحظه در دامش

خدا تنهاست

و من در خلوت تنهایی ام

سرشارم از یادش

از نامش

جهان زیباست در چشمم

جهان زیباست با نام خدا

آغاز و فرجامش

خدایا! بهترین تو را می خواهم!

*************

جا مانده است

چيزي جايي
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز

جايش را پر نخواهد كرد ....

***************


این روزها تعبیر نداشتن های من،زندگیست

تعبیری غم انگیز که مرا یاد رؤیاهای زندگی نداشته ام می اندازد

و فقط من آن را می فهمم و هیچ

میدانی؟

فقر،یک صمیمیت احمقانه می آورد

که هیچ فلسفه ای از پس تعبیر لذتش بر نیامده

**************

ثانیه ها شب را می سایند

ماه خرامان،با حریری از ستارگان پیش می رود

کمی بعد،خورشید به استقبالش می آید

حالا زود است

اما لحظاتی دیگر

پرنده دلم را آزاد می کنم

تا آسمان او را در آغوش بگیرد

با این که پرنده می رود

اما طنین بال هایش

همیشه نزد من خواهد ماند



تاريخ : یکشنبه 18 تیر1391 | 9:7 بعد از ظهر | نویسنده : مریم |
 خدایا کمکم کن تا به همه لبخند بزنم

خدایا دستانم را بگیر !
می دانم که از فراز تمامی آسمانهایت به من مینگری
چشمانم همه جا را آب و جارو کرده اند
و قلبم مدام به این در و آن در میزند
تا شاید راهی یابد برای رهایی
ومن زانو زده ام بر آستان مقدس تو
سرم را برای اجابت دعا بر روی خاکت میسایم
تا دست نوازشی بر سر اشکهای یتیمم بکشی
تاب ایستادن در مقابل رحمت و کرم تو را ندارم
که تو بزرگی و در ذهن کوچک من نمی گنجی
تو محرم رازهای شبانه و نیاز روزهای تنهایی
و غصه دار منی . . .
و اگر نباشی چون یتیمی در به در
گریه کنان بدنبال نشانیت می گردم
من در پناه امن و پر مهر توست که آرامم
و بدون تو سردرگم و تهی از خویش
درت را به روی چشمان نیازمندم بگشا
و دستم بگیر .



تاريخ : چهارشنبه 7 تیر1391 | 12:44 بعد از ظهر | نویسنده : مریم |

 

نميدانم چرا با خود گمان كرده اي كه من سختي و مشكل زيادي در اين دنيا نكشيده ام .

مي خواستم به تو بگويم  اما دلم نيامد

گذاشتم حرفهایت را

درد و دل هایت را

غم هایت را

سختی هایت را

برایم تعریف کنی.

باز هم بگو

با من بگو از دل تنگی هایت

سختی هایت

و کارهایی که شاید روزی برایت آنچنان سخت بود

که تمام تنت را درگیر میکرد

اما چه می دانی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شاید

در ورای همه ی این سختی ها

راهی بود برای اوج گرفتنت

برای انسان شدن

برای مرد شدن ............

 

نميدانم چرا حس ميكني !!!

من هيچ مشكلي در زندگي نداشته ام

هيچ سختي براي تنم نچشانده ام.

شايد

مشكلات و غم هايم در پوسته اي شبيه به ناله هاي تو نبوده

اما به خدا قسم

اگر سختي هايم دردناك تر از تو نبوده است

كمتر از آنها هم نبوده!!!!

پس باز هم بگو

 

 چرا که من به قلبم امیدوارم

و میدانم

آنقدر جای خالی در آن باقیست

که دل گفته های تورا

با میل فراوان در خود جای دهد.

با من بگو

با من بگو درد هایت را

اما نه برای دل سوزی

برای اینکه

درکت کنم

و به خاطر سختی های کشیده ات

به تو

افتخار کنم

یک افتخار جاودانه  ................ برای همیشه.

جای من خالی است

جای من در ميز سوم ، در کنار پنجره خالی است

جای من در درس نقاشی

جای من در جمع کوکبها

جای من در چشمهای دختر خورشيد

جای من در لحظه های ناب

جای من در نمره های بيست

جای من در زندگی خالی است

 

جای من خالی است

جای من در عشق

جای من در لحظه های بی دريغ اولين ديدار

جای من در شوق تابستانی آن چشم

جای من در طعم لبخندی که از دريا سخن می گفت

جای من در گرمی دستی که با خورشيد نسبت داشت

جای من خالی است

من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!

                                  من کجا از مهربانی چشم پوشيدم؟!   

خیلی سخته . خدا کمکم کن 

مگه نبودی تو که گفتی اگه احساس غم کردم به نزدت بیام کمکم می کنی 

خدا

حالا من بهت احتیاج دارم......................   

     



تاريخ : سه شنبه 6 تیر1391 | 8:56 قبل از ظهر | نویسنده : مریم |

بابائی گلم روزت مبارک

هرچند دیگه کنارمون نیستی اما بازم دست خسته تو میبوسم

باباجونم منو ببخش که هنوزم بدون تو نفس میکشم

شرمندم که هنوز بدون تو زنده ام

باباجونم برام خیلی دعا کن

روز مرد و پدر به همه مردای با غیرت ایرونی مبارک باشه

تو این روز قشنگ دعا و خیرات برای پدرای آسمونی یادمون نره



تاريخ : سه شنبه 9 خرداد1391 | 5:49 بعد از ظهر | نویسنده : مریم |

الف و ب و..پ...................


داشتم الفبا را هجی میکردم


به (پ) که رسیدم


بغضی عجیب تمام وجودم را در خود گرفت


پ مثل پدر..................


پدر نازنینم ای مهربانترین دوست داشتنی ام


غم از دست دادنت


آنچنان وجودم را در خود مچاله کرده.....


که نمیگنجد در عمق باورم نبودنت


کاش
کاش فرصتی دوباره بود ..


برای بوییدنت... نوازش دستانت و خیره شدن به چشمان زیبایت


کاش فرصتی داشتم


برای دوباره تماشا کردنت


مهربان پدرم..


نوشته هایم برای از تو گفتن سیراب نمیشوند


چرا رفتی ...
اصلا چگونه رفتی که...


خاطراتت اینگونه زنده اند


گویی که هستی


هرچه مینویسم از یادت تهی نمیشوم


ذهنم سرشار از بودن توست


اما من...


شوق بودنت را میخواهم


زیرا که در این هیاهوی پر آشوب


روز های بی تو پوچو سردند...............



......

هنوز رفتنت را باور نکرده ام...

هنوز بر این خیالم که باز می گردی...

دیدن جای خالی ات در این چهار دیواری سرد اتاق

به مرز دیوانگی ام می کشاند...

چرا رفتی؟

چرا تنهایم گذاشتی؟

زندگی بدون تو دیگر معنایی ندارد...

همه چیز برایم سیاه سیاه شده...

دیگر گریستن هم مرهم قلب پر دردم نمی شود...

آخ...

که بعد از تو دلم به اندازه تمام دلتنگی های دنیا تنگ است........................................


سایه ای بود و پناهی بود و نیست
شانه ام را تکیه گاهی بود و نیست
سخت دلتنگم ، کسی چون من مباد
سوگ ، حتی قسمت دشمن مباد
گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر
" هست " ناگه " نیست" گردد در نظر
باورم شد ، این من ناباورم
روی دوش خویش او را می برم!
می برم او را که آورده مرا
پاس ایامی که پرورده مرا
می برم در خاک مدفونش کنم
از حساب خویش بیرونش کنم
راست میگویم جز این منظور نیست
چشم شاعر از حواشی دور نیست
مثل من ده ها تن دیگر به راه
جامه هاشان مثل دل هاشان سیاه
منتظر تا بارشان خالی شود
نوبت نشخوار و نقالی شود
هر یکی همصحبتی پیدا کند
صحبت از هر جا به جز اینجا کند
گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر
خوش به حالت ، خوش به حالت ای پدر...

 

بابائی رفتی اما نگفتی من و خواهرم بدون تو چیکار کنیم روز پدر باشه و تو نباشی روزت مبارک بابائی گلم



تاريخ : شنبه 30 اردیبهشت1391 | 7:19 بعد از ظهر | نویسنده : مریم |
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نيمه‌باز
خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمی‌ پوشی به کام
باده رنگين نمی ‌بينی به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که می ‌بايد تهی است
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ


سالی سرشار از موفقیت رو برای همه دوستان و خوانندگان این وبلاگ آرزومندم.

ان شاء الله سال ۹۱ سال ظهور پربرکت آقامون باشه



تاريخ : چهارشنبه 17 اسفند1390 | 6:33 بعد از ظهر | نویسنده : مریم |
 از پرواز مي‌ترسم به سراغم نيا
بگذار سقوط را تجربه کنم
مي‌دانم شيرين‌تر از پروازمان با هم خواهد بود
 ترسم اين نيست که تنها باشم
ترسم اين است که در باور تو گم شوم و
عاقبت دريابم که تو يک رويايي
 رعد و برق دلم
هياهوي سکوتم را شکست
و من با دلي باراني
بودنت را تجسم کردم
 مي‌داني؟
مي‌داني امروز با تنهايي‌ام خيلي تنها بودم؟
از تو و دلتنگي‌ها حرف زديم
از تو و لحظه‌ها
از تو خاطره‌ها
نزديک من بيا
دلم باراني است
بگذار لحظه‌اي تنها نباشم.

 



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 25 بهمن1390 | 3:29 بعد از ظهر | نویسنده : مریم |

حالمان بد نیست غم کم می خوریم /کم که نه! هر روز کم کم میخوریم
آب می خواهم،‌سرابم می دهند /عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب /از چه بیدارم نکردی آفتاب؟

خنجری بر قلب بیمارم زدند/ بی گناه بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست / از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد / یک شبه بیداد آمد،‌داد شد

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام /تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
عشق اگر اینست مرتد می شوم / خوب اگر اینست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است /کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سردرگم شدم / عاقبت آلوده مردم شدم
بعد از این با بی کسی خومی کنم / هرچه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خنجر بدست / بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم،‌ بت پرستی کار ماست/ چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم / طالعم شوم است باور می کنم
من که با دریا تلاطم کرده ام/ راه دریا را چرا گم کرده ام؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! / من خودم خوش باورم گولم مزن!
من نمی گویم که با من یار باش/ من نمی گویم مرا غم خوار باش
من نمی گویم؛ دگر گفتن بس است /گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین ! شاد باش/ دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه ! در شهر شما یاری نبود/ قصه هایم را خریداری نبود!!!
وای! رسم شهرتان بیداد بود/ شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون می چکد/ خون من، فرهاد،‌ مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شومتان / خسته از همدردی مسمومتان
اینهمه خنجر، دل کس خون نشد/ این همه لیلی،‌کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان / بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام / بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دورو پایم لنگ بود / قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گرنرفتم هر دو پایم خسته بود / تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! / فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه!
هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه! / هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه!
هیچ کس اشکی برای ما نریخت / هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی هست حالم دیدنیست / حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم /گاه بر حافظ تفأل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت / یک غزل آمد که حالم را گرفت:

« ما زیاران چشم یاری داشتیم / خود غلط بود آنچه می پنداشتیم»



تاريخ : دوشنبه 10 بهمن1390 | 4:51 بعد از ظهر | نویسنده : مریم |
 

شهادت امام رضا رو به همه دوستداران این امام

 عزیز

 تسلیت میگم.امیدوارم تو این شبا مارو هم از دعای

خیرشون فراموش نکنند

 

ای مرا آرامش جان، زی تو جان آورده ام

بندگی را در حضورت ارمغان آورده ام

بار گاهت را پی تعظیم، سر بسپرده ام

آستانت را پی ِتشریف، جان آورده ام

خاک کوی مُشکبویت را به مژگان رُفته ام

محضرت را روی گرد آلود از آن آورده ام

دردمندم، سر بر این مهر آستان بنهاده ام

ریزه خوارم رو بر این گسترده خوان آورده ام

جُرم پنهان گربیابان در بیابان کرده ام

اشک پیدا کاروان در کاروان آورده ام

جسم و جانی خسته و فرسوده از بار گناه

در جوار رحمتت ای مهربان آورده ام

ذرّه ای را پای بوس مهرِتابان کرده ام

قطره ای را سوی بحر بیکران آورده ام

از بدِ ایام و از جور گروهی نابکار

با تضرّع رو بر این دارالامان آورده ام

شکوه را بستم لب و بگشادم از دل جوی خون

آنچه بودم در نهان، زی تو عیان آورده ام

جان درد آلود و آه سرد و چشمی اشکبار

این همه همراه جسمی ناتوان آورده ام

ای سراپا لطف، دریابم که افتادم ز پای

دستگیرم شو که بس بارگران آورده ام

گربگردانی تو روی از من کرا روی آورم؟

با امیدی روی بر این آستان آورده ام

آشیان در دستِ بادم، مرغ طوفان دیده ام

دل به بوی گل بسوی بوستان آورده ام

دور از این سر سبز گلشن هرگزم روزی مباد

آشیان اینجاست، برگ آشیان آورده ام

هر چه دارم از طفیل لطف بی پایان تست

گر لبی خاموش و گر طبعی روان آورده ام

گفتن و نا گفتن من با اشارات تو بود

بس خطا گفتم که این آوردم آن آورده ام

هم ترا می آورم در ساحت قدست شفیع

هم ترا در پیشگاه تو ضمان آورده ام

با کدامین آبرو از رفته ها عذر آورم

من که با سرمایه هستی، زیان آورده ام

بر قبول خواهش دل گر مرا دست تهی است

دامنی پر درّ و گوهر ارمغان آورده ام

ذرّه ام پیوندم از خورشید کی گردد جدا

نیستم، اما زهستی ها نشان آورده ام

نعمت اینم بس که در هر صبحدم چون آفتاب

رو به دربار امام راستان آورده ام

این بزرگی بس مرا کز نعمت قرب جوار

سرخط آزادگی تا جاودان آورده ام

زادگاهم توس و جان پرورد این آب و گلم

خانه زادم برتری زین خاندان آورده ام

دایه، کامم را به نام نامیّت برداشت از آنک

در نخستین حرف، نامت بر زبان آورده ام

ای خدا را حجّت و ای هشتمین حجّت به خلق

گر قبول افتد زبان مدح خوان آورده ام

خامه عمری خیره رفت و چامه هم، اینک زشوق

بی ریا در خدمتت این هردوان آورده ام

بر دهانم خاک! کی یارم ثنایت را به لفظ

بلکه این معنی برای امتحان آورده ام

گفتم از الفاظ رنگین زیوری بندم به نظم

ای دریغا کاسمان و ریسمان آورده ام

وصف ذاتت در بیان هرگز نگنجد لاجرم

از دل امیدوارم ترجمان آورده ام

اشک، یاری کرد و دل شد راهبر این چامه را

راستی را سوده دل ارمغان آورده ام

چون مرا در ساحت قدست نمی باشد "کمال"

مصرع برجسته ای را نورهان(1) آورده ام

در خراسان پیرو استاد شروانم که گفت:

"این گلاب و گل همه زین بوستان آورده ام"

 

همیشه از حرمت، بوی سیب می آید
صدای بال ملائک، عجیب می آید!

سلام! ضامن آهو، دل شکسته من
به پای بوس نگاهت، غریب می آید

نگاه زخمیِ تو، تا بقیع بارانی است
مگر ز سمت مدینه، طبیب می آید؟!..

به پای در دلت، ای غریبه تنها
علی(ع) ز سمت نجف، عنقریب می آید

طلای گنبد تو، وعده گاه کفترهاست.
کبوتر دل من، بی شکیب می آید


برات گشته به قلبم مُراد خواهی داد
چرا که ناله «امّن یُجیب» می آید.



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 3 بهمن1390 | 3:56 بعد از ظهر | نویسنده : مریم |



روزهایم بی تو بارانیست پیشانی بلند


چشم هایم بی تو زندانیست پیشانی بلند


همدمم این روزها یک ساز وگاهی یاد توست


قصه هایم غصه های درد و ویرانی است پیشانی بلند


ماه ها آیینه ومن چشم بردردوختیم


انتظاردیدنت بسیار طولانیست پیشانی بلند


خانه ام بوی نفس های تورادارد هنوز


سال هم سال پریشانیست پیشانی بلند


شوق دیدار تورا دارد دلم


گریه هایم بی تو پنهانیست پیشانی بلند

 

این شعر قشنگ رو یکی از برو بچه های باصفای دانشگاه علوم پزشکی سبزوار گفتند.جناب آقای عارف احمدی.....ایشون شعرای قشنگ کم نگفتن که میتونید برای دیدن شعراشون به وبلاگشون مراجعه کنید:آدرس وبشونم اینه

arefahmadi69.persianblog.ir



تاريخ : دوشنبه 19 دی1390 | 6:39 بعد از ظهر | نویسنده : مریم |
روزگارا ، که چنین سخت به من میگیری


باخبر باش که پژمردن من آسان نیست


گرچه دلگیرتر از دیروزم، گرچه فردای غم انگیز مرا

می خواند


لیک باور دارم دل خوشی ها کم نیست !


زندگی باید کرد



تاريخ : چهارشنبه 7 دی1390 | 2:28 بعد از ظهر | نویسنده : مریم |
دلم تنگ است برای دوباره دیدنت دوباره بوییدنت ودوباره بوسیدنت ...
دلم تنگ است برای نوازشهایت برای خندیدنت وبرای نگاهای معصومانه ات
دلم تنگ است بابا برای تو چه ازدلتنگیم بگویم که اشک مجال نمیدهدمن تورا میخواهم .......
دلم برای ایمانم تنگ شده
آن روزها که خدا را حتی در کوله‌پشتی‌ام هم می‌توانستم پیدا کنم
آن‌ روزها که جیب‌هایم خلوت بود
دلم تنگ شده
مانند یک تنگ ماهی که در آن فقط صدف‌های مرده‌ست
دلم تنگ شده
مانند یک شاخه‌ای که در بلندترین درخت جنگل،
در بلندترین قسمت درخت روییده است.
تنها..... تنها



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 6 دی1390 | 4:24 بعد از ظهر | نویسنده : مریم |
تو در ياد مني...
آسمان به آسمان...
كوچه به كوچه...
رؤيا به رؤيا...
هر جايي كه مي نگرم با مني ...
...اما...
دلم برايت تنگ مي شود!!!

 

همیشه با همیشه
در انتظار نیامدنت سکوت می کنم
و از تو ............
می آیی ؟
نمی دانم اما
خوب می دانم که نمی آیی
و این قصه را به هیچکس نمی گویم
حتی به تو
امروز چقدر انتظار نیامدنت را کشیده ام
باور کن
شاید باور نکنی
در ازدحام این همه آدم
سخن گفتن را فراموش کرده ام

گم کرده ام تو را
نیستی
و من خوب می دانم
این دل گرفته هر چقدر هم ببارد
نه خزان تنهایی ام
می شود بهار
نه لوت سینه ام
لاله زار
و نه یأس واژه های ذهنم
یاس سپید!
اما
بغض می شوم
ببارم
شاید به کنج آسمان دلم
پیدا شوی
رنگین کمانم

تمام آنچه می خواهم …

گاهی تمام آنچه می خواهم،
دفتری است برای از تو نوشتن،
قلبی که اندوهم را بفهمد
و دستی که گونه های ترم را نوازش دهد…


اینجا در این خانه ی کوچکم
هر چه به یادگار می نویسم
برای توست ...

لمس کن این کلمات را
تا بدانی نبودنت چقدر آزارم می دهد !

لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم
تا بدانی چقدر جایت خالی است ...

و من ...که آرامم !
زیر این آسمان سیاه هم
لبخند میزنم هنوز ...

چرا که انگار هزار سال است که تو
هزار بار
دستان یخ زده ی کوچکم را
گرم می کنی ...!
غرق در حیرتم از اینکه چرا؟؟
مانده ام زنده هنوز...
گاهگاهی که دلم می گیرد ، پیش خود می گویم
آنکه جانم را سوخت، یاد می آرد از این بنده هنوز
سخت جانی را بین که نمردم از هجر
مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد
گفتم از عشق تو من خواهم مرد
چون نمردم هستم
پیش چشمان تو شرمنده هنوز
گر چه از فرط غرور ، اشکم از دیده نریخت
بعد تو لیک پس از آن همه سال
کس ندیده به لبم خنده هنوز
دفتر عمر مرا ، دست ایام ورق ها زده است
زیر بار غم عشق ، قامتم خم شد و پشتم بشکست
در خیالم اما ، همچنان روز نخست ، تویی آن قامت بالنده هنوز
در قمار غم عشق، دل من بردی و با دست تهی
منم آن عاشق بازنده هنوز
(آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش)
گر که گورم بشکافند عیان می بینند
زیر خاکستر جسمم باقی ست ، آتش سرکش و سوزنده هنوز
 
دلم تنگ است براي نگاهم به خدا
دلم تنگ است از اين دنياي ساكن
دلم تنگ است براي لحظه شادي
دلم تنگ است براي دور هم جمع شدنهاي ماهي
دلم تنگ است نميدانم چرا تنگ است
فقط ميدانم دلم تنگ است براي باور سبزم
دلم تنگ است براي لبخند قبل از حرفهايت بابای گلم


تاريخ : سه شنبه 6 دی1390 | 4:16 بعد از ظهر | نویسنده : مریم |

 

اي كاش آن اوايل كه زبان گشودم، نزديكانم مرا به گفتن يا مهدي وا مي‌داشتند. اي كاش مهد كودكم، مهد، آشنايي با تو بود. كاشكي در كلاس اول دبستان، آموزگارم الفباي عشق تو را برايم هجي مي‌كرد و نام زيباي تو را سر مشق دفترچة تكليفم قرار مي‌داد.
در دوره راهنمايي، هيچ كس مرا به خيمه سبز تو راهنمايي نكرد.
در سال‌هاي دبيرستان، كسي مرا با تو ـ كه مدير عالم امكان هستي ـ پيوند نزد.

در كتاب جغرافي ما، صحبتي از «ذي طوي» و «رضوي» نبود.

در كلاس تاريخ، كسي مرا با تاريخ غيبت غربت و تنهايي تو آشنا نساخت.

در درس ديني، به ما نگفتند «باب الله» و «ديّان دين» حق تويي.
دريغ كه در كلاس ادبيات، آداب ادب ورزي به ساحت قدس تو را گوش زد نكردند.
چرا موضوع انشاي ما، به جاي «علم بهتر است يا ثروت»، از تو و از ظهور تو و روش‌هاي جلب رضايت تو نبود؟! مگر نه اين است كه بي تو، نه علم خوب است و نه ثروت؟
اي كاش در كنار انواع و اقسام فرمول‌هاي پيچيده رياضي، فيزيك و شيمي، فرمول ساده ارتباط با تو را نيز به من ياد مي‌دادند.
وقتي براي كنكور درس مي‌خواندم، كسي مرا براي ثبت نام در دانشگاه معرفت و محبت امام زمان تشويق نكرد. كسي برايم تبيين نكرد كه معرفت امام نيز مراتب دارد و خيلي‌ها تا آخر عمر در همان دوران طفوليت يا مهد كودك خويش در جا مي‌زنند.
مولاي من! در دانشگاه هم كسي برايم از تو سخن نگفت؛ پرچمي به نام تو افراشته نبود؛ كسي به سوي تو دعوت نمي‌كرد؛ هيچ استادي برايم اوصاف تو را بيان نكرد. كاركرد دروس معارف اسلامي و تاريخ اسلام، جبران كسري معدل دانشجويان بود!
نه اين كه از تبليغات مذهبي، نشست‌هاي فرهنگي، نماز جماعت، اردوهاي سياحتي ـ زيارتي مسابقات قرآن و نهج البلاغه و...خبري نباشد.... كم و بيش يافت مي‌شود؛ اما در همين عرصه‌ها نيز تو سهمي نداشته‌اي و غريب و مظلوم و از ياد رفته‌اي.
اينك اما در عمق ضمير خود، تو را يافته‌ام؛ چندي است با ديده دل تو را پيدا كرده ام؛ در قلب خويش گرماي حضورت را با تمام وجود حس مي‌كنم؛ گويي دوباره متولد شد‌ه‌ام.
آقاي من!
از كجا آغاز كنم؟ از خود بگويم يا از ديگران؟ از نسل‌هاي گذشته بگويم يا از نسل امروز؟ از دوستان شكوه كنم يا از دشمنان؟ از آناني بگويم كه خاطر شريف تو را مي‌آزارند؟ از آنها كه دستان پدرانه و مهربانت را خون ريز معرفي مي‌‌كنند؟ از آنها كه چنان برق شمشيرت را به رخ مي‌كشند كه حتي دوستانت را از ظهورت مي‌ترسانند؟
از آنها كه بر طبل نوميدي مي‌كوبند و زمان ظهورت را دور مي‌پندارند؟ از خود آغاز مي‌كنم كه هركس از خود شروع كند، امر فَرَج اصلاح خواهد شد.
مي‌خواهم به سوي تو برگردم. يقين دارم برگذشته‌هاي پر از غفلتم، كريمانه چشم مي‌پوشي؛ مي‌دانم توبه‌ام را قبول مي‌كني و با آغوش باز مرا مي‌پذيري. من از تو گريزان بودم؛ اما تو هم چون پدري مهربان، دورادور مرا زير نظر داشتي... العفو... العفو....



تاريخ : چهارشنبه 30 شهریور1390 | 9:48 قبل از ظهر | نویسنده : مریم |

كي انتظار آمدن آن بهاري كه در خود شكفتن شكوفه نرگسي را به همراه دارد، به پايان مي‌رسد؟!
سال هاست كه به اميد آمدنت چشم به آسمان دوخته‌ايم و ذره ذرة جان و دل را،‌ به فرياد «العجل» سپرده‌ايم با آن كه نداي أين بقية الله عجل الله تعالي فرجه الشريف سينه مي‌سوزاند، قلب را به ناله «الغوث» اميد تپيدن داده‌ايم و چشم هايمان را با نور «ادركني» مزيّن ساخته‌ايم.

اين جا كوير دل به جرعه‌اي از باران تو نيازمند است تا از صحراي عدم به اقليم وجود راه يابد. آري من كه با هر نفسي لبريز نيازم،روي حاجتم به درگاه توست و چشم به انتظار آن كه، جام عطشناكم را تو لبريز از لطف خود سازي، همواره مثنوي ظهور را زمزمه مي‌كنم!در هر جمعه، ثانيه‌هاي وصالت را با عشق مي‌شمارم و چشم به راه لحظه سبز اجابتم.
تو بهانه به جا ماندن و بودن عالمي، بقاي خلقت به واسطه حضور توست و ميان اين دامنة گستردة آفرينش حضرتت، من كي‌ام؟ ذره‌اي از غبار، كه تنها با نسيم خوش عطر تو، به هوا برخواسته است و اگر عنايتي نباشد در هواي حيراني و سرگرداني محو خواهم شد.
جانم مست تشرف به آستان پاك جمكران است و به جستجوي پيداي پنهانت و غيبت روشنت هر روز از مشرق آدينه طلوع مي‌كنم و لحظاتم را پرواز مي‌دهم تا شفاخانه وصل نياز.
مي خوانمت در غياب و حضور در سكون و عبور...
بيا كه نام تو آشوب عشق است در سينه عشاق.
براي ديدن تو دل‌ها لحظه‌اي دست از دعا بر نمي‌دارند تا خداوند آن طلعت رشيد را به آنها بنماياند.
اي بهاري ترين فصل‌ها و اي سبزترين بهاران، دور از نگاه پر مهر تو و دور از عنايت رحيمانه تو و دور از كمترين لطف بي اندازه تو، من خزانم و سردم.
بيا كه با تو بهاري مي‌شوم و با تو ريشه‌هاي عشق در من رويت خواهند شد!
اي عاشقانه ترين طراوت ترانه هستي! من فصل ناله و دردم. با شعر انتظار تو؛
«همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويي چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويي»
رنگ شكفتن را در دل زنده نگاه داشته‌ام. بيا و دستم را بگير و از غرقاب هلاك گناه بيرون كش كه چيزي جز محبت و عشق بي دريغ تو، بيدارم نمي كند. تو را مي‌خوانم، اي همسايه پنهانم، پروانه دل را به سمت اشتياق تو پر مي‌دهم.
خسته از روزهاي بي‌تويي!
كاش كه خدا عنايتي كند و تو زودتر از زود بيايي...
تا ديگر بر دل زنگار گرفته ننويسم، اين جمعه هم گذشت، مولايم، چرا نيامدي؟!
«التماس دعا»



تاريخ : چهارشنبه 30 شهریور1390 | 9:39 قبل از ظهر | نویسنده : مریم |
 

دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
 
بفهمی زندگی بی عشق نازیباست
 
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
 
به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
 
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
 
بخوانی نغمه ای با مهر

دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
 
خورشید مهری رخ بتاباند
 
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
 
بیاید راه چشمت را
 
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
 
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
 
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
 
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
 
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آنفاصله داری
 
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
 
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
 
دعایت می کنم، روزی بفهمی
 
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
 
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
 
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
 
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
 
بخوانی خالق خود را
 
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
 
ببوسی سجده گاه خالق خود را
 
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
 
پیدا شوی در او
 
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
 
با او بگویی:
 
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
 



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 30 شهریور1390 | 8:6 قبل از ظهر | نویسنده : مریم |

شبــهایم پــُــر شــده از خواب‌هایی کـه در بیــداری انتظارش را دارم
می‌دانــی، بیا بنشین اینجــا تا برایت کمــی درد دل کنم ...
نکند نیاییُ من اینجــا از غصه دلتنگــی ِ نیامدنت
بمیـــرم ؟!!!
تو تعبیـــر ِ خواب بلــدی عزیز دلم ؟
بیــا تعبیـــر کن کـه تا تو فاصلــه‌ایی نمــانده
بیــا و دلخــوشیم را برایم به باور تبدیل کن
فقط بیـــا
با ساعت دلم
وقت دقیق آمدن توست!
دستان گرمت را .. نگاه مهربانت را .. شانه های بی انتهایت را می خواهم
ای عزیز دل زهرا



تاريخ : یکشنبه 19 تیر1390 | 1:18 بعد از ظهر | نویسنده : مریم |
خدای من ، ببخش مرا که دلم گاه می گیرد و ماوایی جز تو ندارم که با وی در میان بگذارم. ببخش مرا که از خیلی چیزها آزرده می شوم و تنها به تو می گویم. ببخش مرا که توان شکر ندارم ، که آن همه خیر که به من بخشیدی را شکر گذارم. ببخش که نمی توانم آن گونه که شایسته است  به واسطه اینکه پای درد دلم می نشینی و تک تک کلماتم را می خوانی ، برایت کاری انجام دهم.خدای من ، چه شیرین است درد دل کردن با تو که مرا می فهمی ، درک می کنی و خارج از محدوده احکام و سنتها و عرفها برایم چاره می اندیشی که آنچه تو به من عطا می کنی زیبا است از همه آنچه که می خواهم.
خدای من ،مرا ببخش ، زیرا فکر هیچ گاه نمی کردم تو بسیار صبور از همه کسانی هستی که روزی با آنها درد و دل می کردم و به همین اشکهای روان سوگند ، تو از همه رساتر پاسخم می دهی. ببخش مرا که وجود لحظه به لحظه ات را در زندگیم احساس نمی کردم. اما اکنون باور و ایمان دارم که مرا می فهمی ، بیشتر از هر کسی دیگری. گویی اکنون کنار من نشستی و به من لبخند می زنی.
خدای من ، می دانم. می دانم که تو مرا بیشتر از این آدمهای رنگارنگ دوست می داری و می دانم دلسوز از همه آنهایی. تو را قسم به بزرگیت ، این احساس زیبا را ، این دل نازک را ،این صدای محزون را از من نگیر وتوانم بخش ، بغض هایم را ، فقط در همین تنهایی هایم بشکنم تا کسی آزرده خاطر نگردد. و این اشکها را فقط در پیشگاه تو و در تنهایی بریزم. مبادا دلی بگیرد.
خدای من ، به آنها که طعم شیرین عشق را در زندگی چشیده اند بهترین هم زبان را عطا فرما. کسی که یاد تو را در دلشان بیندازد و راه تو را به آنها نشان دهد.
خدای من ، مگذار دلی شکسته و محزون از دوری یار گردد که تو بسیار مهربان و دلسوزی.
خدای من ، تو را شکر می کنم که هنوز دردی  دارم که با آن گه گاه دلم را صاف کنم و هنوز دل شکسته ای برایم باقی است که نغمه جان بخش تو را احساس کند.
خدای من ، اینجا بسیارند کسانی که بی بهره از عشق ، آن را تکذیب می کنند و مدام تیشه بر قلبهای زخمی می زنند.اینجا بسیارند کسانی که به نام دین ، همه را ازدین زده می کنند و در خلوت به چیزی جز عقده های چندین و چند ساله نمی اندیشند.
خدای من ، سپاس تو را به خاطر این جملات که تک تکشان را تو از پیش به من آموخته بودی. به خاطر تمام سخنانی که بر زبانم جاری است و ندایی آسمانی که هر لحظه صدایم می زند.
تو را سپاس که باز همدم تنهایی من بودی



تاريخ : سه شنبه 28 دی1389 | 9:29 بعد از ظهر | نویسنده : مریم |

پرسیدم.....،

چطور ، بهتر زندگی کنم؟

با كمی مكث جواب داد:

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران،

و بدون ترس برای آینده آماده شو.

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز.

شک­هایت را باور نکن،

وهیچگاه به باورهایت شک نکن.

زندگی شگفت انگیز است، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی.

پرسیدم،

آخر ....،

و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد:

مهم این نیست که قشنگ باشی ...،

قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر.

كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را.

بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی.

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن.

داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد...

 



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 23 دی1389 | 12:22 بعد از ظهر | نویسنده : مریم |

يك نفر هست كه از پنجره‌ها
نرم و آهسته مرا مي‌خواند
گرمي لهجه باراني او
تا ابد توي دلم مي‌ماند
يك نفر هست كه در پرده شب
طرح لبخند سپيدش پيداست‌
مثل لحظات خوش كودكي‌ام‌
پر ز عطر نفس شب‌بوهاست‌
يك نفر هست كه چون چلچله‌ها
روز و شب شيفته پرواز است
توي چشمش چمني از احساس
توي دستش سبد آواز است
يك نفر هست كه يادش هر روز
چون گلي توي دلم مي‌رويد
آسمان، باد، كبوتر، باران‌
قصه‌اش را به زمين مي‌گويد
يك نفر هست كه از راه دراز
باز پيوسته مرا مي‌خواند



تاريخ : یکشنبه 21 آذر1389 | 6:57 بعد از ظهر | نویسنده : مریم |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.