پدر! می‏خواستم درباره‏ات بنویسم؛ گفتم: یداللّهی؛ دیدم، علی است. گفتم نان‏  

آور شبانه کوچه‏ های دلم هستی؛ دیدم علی است. خلوص تو در عشق ورزیدن را  

نوشتم و روح تو را از هر طرف پیمودم، به علی رسیدم. 


آن‏گاه، دریافتم که تو، نور جدا شده‏ ای از آفتاب علی هستی، تا از پنجره هر خانه‏  

ای، هستی را گرما ببخشی ؛ و این‏گونه بود که علی علیه‏السلام ، نماینده خدا و  

نبی شد و پدر، نماینده علی علیه‏السلام . 


تو را به من هدیه دادند و من امروز، تمامی خود را به تو هدیه خواهم کرد؛ اگر  

بپذیری.


 
 پدر جان نبودنِ تــو فقط نبودنِ تو نیست

نبودنِ خیلی چیزهاست...

کلاه روی سَرمان نمی‌ایستد!

شعر نمی‌چسبد...

پول در جیب‌مان دوام نمی‌آورد!

نمک از نان رفته!!!

خنکی از آب.............

 ما بی‌تو فقیر شده‌ایم 

پدر....

آه پدر سه سال گذشت!!

و دريغا كه هيچكس جاي خالي تو را در دل ما پر نكرد...

تو به همراه قاصدكان سبكبال رفته بودي

و ما اينك چقدر تنها مانديم!!

                              
پدر؛ تکیه گاهی است که بهشت زیر پایش نیست.. اما همیشه به جرم پدر بودن باید ایستادگی کند؛ و با وجود همه مشکلات, به تو لبخند زند تا تو دلگرم شوی که اگر بدانی ... چه کسی ، کشتی زندگی را از میان موج های سهمگین روزگار به ساحل آرام رویاهایت رسانده است؛ "پدرت"را می پرستیدی......                                                   خدایـــا !!!به بزرگیـــــت قســـم.....
توعکس های دست جمعی....
جای هیچ پدر و مـــــادری رو خــالی نذار.....
آمیـــــن           

تاريخ : چهارشنبه 12 آذر1393 | 12:23 بعد از ظهر | نویسنده : مریم |


 پیش از اینها فکر می‌کردم خدا
خانه ای دارد کنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا


پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او
هر ستاره، پولکی از تاج او


اطلس پیراهن او، آسمان
نقش روی دامن او، کهکشان

رعد وبرق شب، طنین خنده اش
سیل و طوفان، نعره توفنده اش

دکمه ی پیراهن او، آفتاب
برق تیغ خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست


پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان، دور از زمین


بود، اما در میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت


هر چه می‌پرسیدم، از خود، از خدا
از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می‌گفتند: این کار خداست
پرس وجو از کار او کاری خطاست


هرچه می‌پرسی، جوابش آتش است
آب اگر خوردی، عذابش آتش است

تا ببندی چشم، کورت می‌کند
تا شدی نزدیک، دورت می‌کند


کج گشودی دست، سنگت می‌کند
کج نهادی پای، لنگت می‌کند

با همین قصه، دلم مشغول بود
خوابهایم، خواب دیو و غول بود

خواب می‌دیدم که غرق آتشم
در دهان اژدهای سرکشم

در دهان اژدهای خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین


محو می‌شد نعره هایم، بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...

نیت من، در نماز و در دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا


هر چه می‌کردم، همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه


تلخ، مثل خنده ای بی حوصله
سخت، مثل حل صدها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود


تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه، در یک روستا
خانه ای دیدم، خوب و آشنا


زود پرسیدم: پدر، اینجا کجاست؟
گفت، اینجا خانه‌ی خوب خداست!

گفت: اینجا می‌شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند


با وضویی، دست و رویی تازه کرد
با دل خود، گفتگویی تازه کرد

گفتمش، پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست؟ اینجا، در زمین؟


گفت : آری، خانه او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است


عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی ‌از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست


قهر او از آشتی، شیرین تر است
مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست، معنی می‌دهد
قهر هم با دوست معنی می‌دهد


هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی است...

تازه فهمیدم خدایم، این خداست
این خدای مهربان و آشناست


دوستی، از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر

آن خدای پیش از این را باد برد
نام او را هم دلم از یاد برد


آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی، نقش روی آب بود

می‌توانم بعد از این، با این خدا
دوست باشم، دوست، پاک و بی ریا


می‌توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد

می‌توان درباره ی گل حرف زد
صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد


چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره، صد هزاران راز گفت

می‌توان با او صمیمی ‌حرف زد
مثل یاران قدیمی‌ حرف زد


می‌توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند

می‌توان مثل علفها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد


می‌توان درباره ی هر چیز گفت
می‌توان شعری خیال انگیز گفت


مثل این شعر روان و آشنا:
پیش از اینها فکر می‌کردم خدا



تاريخ : سه شنبه 20 آبان1393 | 9:38 قبل از ظهر | نویسنده : مریم |
مرد قدم هايش را آهسته بر مي داشت ، کمي صبر کرد... پشت سرش را نگاه کرد آخري هم  
 
رفته بود...   -خدايا اينجا ديگر کجاست!!؟؟ لحظه اي مکث کرد... بغض گلويش را گرفته بود  
سرش را پايين انداخت دستش را ديد ، همان دستي که براي حسين نوشته بود بيا ، که کوفيان  
 
آماده  ياري تواند... ،اما اي کاش نسيمي قصه نامردي کوفيان را به حسين مي رساند ، حسين  
 
ميا به کوفه ، همه چيز عوض شده . 
 مگر اينان نبودند که نوشتند:ما دوستان تو و پدرت علي، لحظات را يکي پس از ديگري به 
 شمارش در آورده ايم ... دوري شما برايمان سخت است ... بيا که ميوه ها بر شاخه ها  
سنگيني مي کنند و زمين کوفه سرسبز است ... شتاب کن که به اسب هايمان سم تازه زده ايم!!  
و شمشير هايمان برنده تر از هميشه آماده ياري توست!! هرگاه اراده نمائيد قدم بر چشمان ما  
 
نهاده ايد . و سلام و رحمت خدا بر تو و بر پدرت.  
و  اما غربت کوفه سفير حسين را با لاي دار الاماره برد... از ميزبانان کوفه پرسيدند : چرا  
 
مسلم را  ياري نمي کنيد ؟؟ دست و پايشان را جمع کردند و گفتند ما حسين را دعوت نموده ايم  
 
هرگاه او آمد ياري اش ميکنيم ، شما قضاوت کنيد... ما از کجا صحت عمل اين سفير را بدانيم  
 
و ياريش کنيم!!!  
 تمام آن هزاران مرد / که با او عهد بستند / به هنگام "بلا" هنگامه سختي /شگفتا عهد  
 
بشکستند /   يکي از قطع نان ترسيد  /  يکي مرعوب قدرت بود / يکي مجذوب زر، مغلوب  
 
درهم، عاشق دينار / چه شد آن عهدهاي سخت ؟ / چه شد آن دستهاي گرم بيعتگر ؟        کجا  
 
ماندند ؟ ... /  کجا رفتند ؟ ... / که مسلم ماند و شهري بي وفا مردم ؟ ... . 
تو را مي خوانم اي خداوند مهربان و از تو مي خواهم در فرج فرزند حسين عليه السلام  
 
شتاب   
نمائي و باور کني ما از تکرار تاريخ خسته ايم ... 


تاريخ : یکشنبه 18 آبان1393 | 11:24 قبل از ظهر | نویسنده : مریم |

بگذار كه این باغ درش گم شده باشد
گل های ترش برگ و برش گم شده باشد

جز چشم به راهی به چه دل خوش كند این باغ
گر قاصدك نامه برش گم شده باشد

باغ شب من كاش درش بسته بماند
ای كاش كلید سحرش گم شده باشد

بی اختر و ماه است دلم مثل كسی كه
صندوقچه ی سیم و زرش گم شده باشد

شب تیره و تار است و بلا دیده و خاموش
انگار كه قرص قمرش گم شده باشد

چاهی است همه ناله و دشتی است همه گرگ
خواب پدری كه پسرش گم شده باشد

آن روز تو را یافتم افتاده و تنها
در هیبت نخلی كه سرش گم شده باشد

پیچیده شمیمت همه جا ای تن بی سر
چون شیشه ی عطری كه درش گم شده باشد.
ايام سوگواري سيد و سالار شهيدان تسليت باد.



تاريخ : سه شنبه 6 آبان1393 | 1:41 بعد از ظهر | نویسنده : مریم |

"مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
آی
با شما هستم
این درها را باز کنید ..."

"با من شريک شو
در نان هر روزه ي تنهايي ام
پرکن با حضورت
ديوارهاي غياب را
مذهب کن
پنجره ي ناموجود را
دري باش
بالاي همه درها
که هميشه مي توان آن را
باز گذاشت . . ."

"وقتی آدم ها شما را ترک می کنند مانعشان نشوید ،
شما با کسانی که رهایتان می کنند آینده ای ندارید
آینده ی شما آنهایی هستند که در زندگیتان می مانند
و در همه حال همراه و همقدم شما هستند."

"سهم من از تو
دلتنگی بی پایانی‌ست
که روزها دیوانه ام می‌کند
شب‌ها شاعر"

 "جايى كه بودن و نبودنت هيچ فرقى ندارد
نبودنت را انتخاب كن
اينگونه
به بودنت احترام گذاشته اى..."

"هرگز براي عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش!
گاهي در انتهای خارهای يک کاکتوس ، به غنچه‌اي مي رسی که زندگيت را روشن مي‌کند."

فکر می کنم در غیاب تو
همه‌ی خانه ‌های جهان خالیست
همه‌ی درها بسته است ...
وقتی که تو نیستی
من هم،
تنهاترین اتفاق بی دلیل زمین‌ام!"




تاريخ : دوشنبه 6 مرداد1393 | 9:58 قبل از ظهر | نویسنده : مریم |
آقای من! من نه کودک بیماری دارم که شفایش را از شما بخواهم، نه بدخواه کینه توزی که هدایتش را؛ ‌نه طلبکاران پشت در خانه‌ام صف کشیده‌اند که گشایشی طلب کنم و نه نان شب را درمانده‌ام که بخشایشی بخواهم؛ نه غریبی در سفر دارم که سلامتش را خواستار باشم و نه اسیری در زندان که آزادیش را بطلبم؛ می‌بینی آقا چقدر دستم خالیست از بهانه! می‌خواهی در بزرگی را بکوبی، آن هم در بزرگی که دلهای گرفتار بسیاری آن طرفش سالها به انتظارش می‌نشینند، باید بهانه‌ای داشته باشی. بی‌بهانه بروی میان آن همه فریاد و اشک بگویی برای چه آمده‌ام؟ آمده‌ام تا بیماران دم مرگ را، جگرهای سوخته را و چشمهای به در دوخته را رها کنی و یک لحظه مرا نگاه کنی تا خورشید شوم؟ می‌دانم آغوشت بزرگ است آقا، می‌دانم برای همه وقت داری، می‌دانم پای حرف همه می‌نشینی؛ از تو شرم نمی‌کنم، از خشکی چشمانم در مقابل این همه اشک شرم دارم،‌ از دل بی‌دردم شرم دارم که بین این دلهای شکسته، گوشه‌ای خودش را قایم می‌کند. مولای من می‌دانم درد بی دردی علاجش آتش است و می‌دانم شما دریای رحمتی. مولای من می‌دانم ناامیدم نمی‌کنی. از درگاهتان روشنایی توبه و هدایت می‌طلبم. می‌خواهم آفتابی شوم. شمس الشموس! مگر می‌شود کسی پا به خانه‌ات بگذارد و خورشید نشود؟

تاريخ : سه شنبه 31 تیر1393 | 11:55 قبل از ظهر | نویسنده : مریم |
کودکی هایم اتاقی ساده بود قصه ای ، دور اجاقی ساده بود شب که می شد نقش ها جان می گرفت روی سقف ما که طاقی ساده بود می شدم پروانه ، خوابم می پرید خواب هایم اتفاقی ساده بود زنده گی دستی پر از پوچی نبود بازی ما جفت و طاقی ساده بود قهر می کردم به شوق آشتی عشق هایم اشتیاقی ساده بود ساده بودن عادتی مشکل نبود سختی نان بود و باقی ساده بود" قیصر امین پور

تاريخ : دوشنبه 23 تیر1393 | 9:20 قبل از ظهر | نویسنده : مریم |
دخـتــَــر کـه بــاشی
میـدونـی اَوّلــــیـن عِشــق زنـدگیـتــ پـــِدرتـه
دخـتــَــر کـه بــآشی میـدونـی مُحکــَم تــَریـن پَنــآهگــاه دنیــآ
آغــوش گــَرم پـــِدرتـه
دخـتــَــر کـه بــآشی میـدونـی مــَردانــه تـَریـن دستــی
کـه مـیتونی تو دستـِـت بگیـــری و
دیگـه اَز هـــیچی نَتــَرسی
دســــتای گَرم وَ مِهـــــرَبون پـــِدرتـه
هَر کـجای دنیـا هم بـــاشی
چه بـاشه چـه نبــاشه
قَویتــریـن فِرشتــه ی نِگهبـــان پـــِدرته


تاريخ : سه شنبه 17 تیر1393 | 1:46 بعد از ظهر | نویسنده : مریم |
من پنج خصلت را از بچه ها دوست دارم: 1- بچه ها گریه می کنند،خواسته هایشان را با گریه بیان می کنند.(تخلیه می کنند) 2- بچه ها با خاک بازی می کنند .(بی ریا و خاکی هستند) 3- بچه ها با هم دعوا می کنند ، ولی از هم کینه ای ندارند.(زود آشتی می کنند) 4- بچه ها ذخیره اندوزی ندارند.(غصه فردا را نمی خورند) 5- بچه ها هم آباد می کنند و هم خراب می کنند.(وابستگی ندارند)

تاريخ : سه شنبه 17 تیر1393 | 1:43 بعد از ظهر | نویسنده : مریم |
و عاقبت، اوست که خواهد آمد ... کسی می آید از یک راه دور آهسته آهسته شبی هم می کند زینجا عبور آهسته آهسته غبار غربت از رخسار غمگین دور می سازد و ما را می کند غرق سرور آهسته آهسته دل دریایی ما را به دریا می برد روزی به سان ماهی از جام بلور آهسته آهسته ازین رخوت رهایی می دهد جانهای محزون را درونها می شود پر شوق و شور آهسته آهسته نسیم وحشت پاییز را قدری تحمل کن بهار آید اگر باشی صبور آهسته آهسته کسی می آید و می گیرد احساس خدایی را ز انسانهای سرشار از غرور آهسته آهسته فنا می گردد این تاریکی و محنت ز دنیامان ز هر سو می دمد صدگونه نور آهسته آهسته به سر می‌آید این دوران تلخ انتظار آخر و ناجی می کند اینجا ظهور آهسته آهسته ز الطاف خداوندی حضورش را تمنا کن که او مردانه می یابد حضور آهسته آهسته نیمه شعبان عید منتظران و چشم براهان است. روزیست که در آن ندای خوش الحان رهائی و دورنمای منتظر زیبائی، یکرنگی، جانها را به هیجان می آورد. روزی که منتظران راستین مولودش، جشن ها و شادمانی ها بر پا می کنند، شادند چرا که تولد امامشان است و جشن می گیرند، چرا که میلاد عدالت است ... خجسته میلاد یگانه عدالتگر و منجی عالم بشریت، حضرت مهدی صاحب الزمان(عج) بر شما همراهان مبارک باد

تاريخ : چهارشنبه 21 خرداد1393 | 11:31 قبل از ظهر | نویسنده : مریم |
معذرت ميخواهیم فيثاغورس چراکه مادرسخت ترين معادلات است!
معذرت ميخواهیم نيوتن چراکه راز جاذبه مادراست!
معذرت ميخواهیم أديسون چراكه مادر اولين چراغ زندگي است!
  معذرت ميخواهم مجنون چرا كه فقط مادر عشق است!
از همه معذرت ميخواهیم ؛
چرا كه هر چقدر دوستتان داشته باشیم،هرگز و هيچگاه آن گونه كه مادرمان را دوست داریم دوستتان نخواهیم داشت ،زيرا او زني است كه وجودش ديگر هيچ گاه تكرار نخواهد شد ...

ممنونیم مادر از اينكه هستی



مادر عزیزم ،وقتی چشم به جهان گشودم. قلب کوچکم مهربانی لبخند و نگاهت را که پر از صداقت و بی ریایی بود احساس کرد. دیدم زمانی را که با لبخندم لبخند زیبائی بر چهره خسته ات نشست و دنیایت سبز شدو با گریه ام دلت لرزید و طوفانی گشت. از همان لحظه فهمیدم که تنها در کنار این نگاه پرمهر و محبت است که احساس آرامش و خوشبختی خواهم کرد

مادرم روزت مبارک



تاريخ : شنبه 30 فروردین1393 | 9:43 قبل از ظهر | نویسنده : مریم |
نمیدونم از کجا و چه جوری بگم.امروز میخوام دور از هرگونه تشریفاتی فقط درددل کنم.دلم تنگه و گرفته.دلم تنگه برای روزهائی که میرفتم خونه و بابام بود اما الان دوسال و نیمه دیگه ازش خبر ندارم.چقدر اواخر عمرش اذیتش کردم.همش میگفت مریم بداخلاق شدی .اخلاقت تند شده.من تورو اینجوری تربیت نکردم.

بابایی گلم خاکای روتو کنار بزن پاشو ببین...پاشو ببین چه جوری دخترت آروم و مظلوم شده.دیگه از جیغ و داداش خبری نیست حتی تو حرف زدن روزانه هم این قدر آروم حرف میزنه ک صداشو نمیشنون.دیگه بعد رفتن تو از لبخندها و خنده ها و جیغ و دادای مریمت خبری نیست.دلم برای مریمی ک تو دوستش داشتی تنگ شده.راستی بابا شب عروسیم چقدر دلم هواتو کرد چقدر بغض داشتم.میدونم تو مراسم بودی اما من هرچی دنبالت گشتم پیدات نکردم همه گوشه خونه رو دنبالت بودم.گفتم شاید پاهات درد گرفته رفتی یه گوشه دنج که پاهاتو دراز کنی اما پیدات نکردم.دلم میخواد باشی و بغلت کنم و همه دلتنگیامو برات گریه کنم.راستی اون بالاها هوای من و مادر و خواهرمم داری.از اوضاعمون خبر داری؟؟؟؟؟برامون ک دعا میکنی؟؟میدونم هرچی که تو دنیا دارم مدیون بی خوابی ها و زحمتها و دعاهای توئه.من از خودم هیچی ندارم باباجونم.چقدر حسرت نبودنتو میخورم.کاش بودی تا همه زحمتاتتو جبران کنم.حالا که پول دارم و وضعم خوب شده تو نیستی. آخه چرا اینجوریه دنیا؟چرا اینقدر بی حیا شده دنیا

بابائی دلم برات تنگ شده خیلی بازم به خوابم بیا



تاريخ : دوشنبه 25 فروردین1393 | 1:7 بعد از ظهر | نویسنده : مریم |
ایستاده‌ام توی جاده‌ای كه منتهی می‌شود به باغ سیب. كتاب و دفترهایم زیر بغلم است.

باد به سرو صورتم می‌خورد و اشعه‌های خورشید مستقیم توی چشمانم. پر از شوق رفتنم! حس می‌كنم دوباره قدم 138 سانت شده. یكی از كتاب‌های آقا جان را كش رفته‌ام و قلبم تاپ‌تاپ می‌زند. باد شدت پیدا می‌كند و موهای مشكی‌ام از زیر روسری گلدار بنفشم می‌رقصد.

وای الان است كه آقاجان بیرون بیاید و بگوید: «دختر! سر ظهری این جا چه كار می‌كنی؟ برو بگیر بخواب.» و من بغض گلویم را فرو دهم و حرفی برای گفتن نداشته باشم. اما این طور نمی‌شود.

الان سال‌هاست كه آقاجان یک جایی همین نزدیكی‌ها زیر بستر خاكی‌اش خوابیده است. گره‌ روسری‌ام را سفت می‌كنم. كتاب‌هایم را زیر بغلم محكم‌تر می‌فشارم و شروع به دویدن می‌كنم. ریه‌هایم پر از اكسیژن نشاط می‌شود.

دامن گلدار سرخم موج برمی‌دارد. آه! باز هم همان بوهای آشنا و همان چهره‌های قدیمی. درخت‌های پیر سیب و آواز پرندگان باغ.گل‌های وحشی بازیگوش و رودخانه نقره‌ای مهربان. كتاب آقاجان چقدر قشنگ است!
چقدر من این سیب‌های كال را دوست دارم! چقدر باد قشنگ آوازش را در گوش برگ‌های سبز می‌خواند! چقدر من خوشحالم! كم‌كم اشعه‌های خورشید نارنجی رنگ و ملایم‌تر می‌شوند و من می‌دانم كه وقت رفتن است.

از در باغ كه بیرون می‌آیم. دوباره قدم 160 سانت می‌شود و مانتوی رنگ و رو رفته قهوه‌ای‌ام را بر تن دارم. آرام‌آرام از باغ سیب دور می‌شوم و حس می‌كنم كوله‌ای از خاطرات شیرین گذشته بر روی دوشم سنگینی می‌كند.



تاريخ : سه شنبه 19 فروردین1393 | 11:46 قبل از ظهر | نویسنده : مریم |

خدانگهدار ای مظلوم ترین فصل ها...

ما را ببخش...

سرمایت را دیدیم...

پاكی و سپیدیت را نه...

دلگیری می دانیم...

یك رنگیت را ارج ننهادیم و

غرق چند رنگی بهار شدیم...

ما انسانها همینیم...

یك رنگ ها را دوست نداریم...

مبهوت و غرق رنگ های پرریا می شویم..

ما را ببخش...

ندانستیم

آب رنگ،نقاشی بهار رااز قطرات برف و باران تو

توان كشیدن دارد...

ما را ببخش

عطر گل یخ را

كه عطرآگین وجود توست

فراموش كردیم

خدانگهدار فصل تنهایی من...

می دانم سال دیگر می آیی

بعد از اشك ریزان پاییز

به پیشواز...

نه عیدی داری و نه عیدانه ای

مارا ببخش...

كه ندانستیم...

اگر هیزمی روشن میكند گرمایی را در خانه مان

این گرما مدیون حضور توست

آدم برفی مهربان با تو معنا می گیرد...

آغوش گرم با تو تصویر می شود...

مارا ببخش...

خدانگهدار...

 مظلوم ترین فصل ها...

زمستان...



تاريخ : چهارشنبه 21 اسفند1392 | 9:12 قبل از ظهر | نویسنده : مریم |

پدر عزیزم سلام و صلوات بر روح پاکت که امروز جز توصیفت چیزی بیش ندارم،

پدر عزیزم هیچگاهی فراموشت نمی کنم،

پدر عزیزم، بابای ناز کردنی ام، هیچگاه اصولی را که بمن آموختی فراموش نخواهم کرد،

پدر مهربانم، برخیز همه چیز خوب است،

امروز روزیست که شما به آرزوهای که داشتی رسیده ای،

پدر رنج دیده ای من، برخیز بنگر آنچه که آرزوی کردی، فرزندت برآورده می کند،

پدر عزیزم، تو آنی که همیشه بمن می گفتی، کسی باش که بهت افتخار کنم،

کسی نباش که ازت متنفر شوم،

اما امروز، همه آن چیزی که تو میخواستی آماده است،

پدر دلبندم، برخیز سر از بالین خاک های بهم ریخته بردار،

بنگر که آدم های زمانه چقدر عوض شده،

حتی آنهای را که فکرش نمی کردی،

پدر جان، من امروز تنهام، تنها در این ورطه خاکی،

پدر عزیزم، آیا از خواب سنگین بیدارت نکنم؟

پدر جان برخیز، مرا نوازش کن، مرا در آغوشت بگیر،

مثل آن روزهای که فرزندت از مسافرت بر می گشت،

و آغوش گرم و مهربانت را باز می کردی، و با اشک های شوق سیرابش می کردی،

اما امروز، هربار بر می گردم، هیچکس برایم اشک شادی نمی ریزد،

هیچگاه کسی دنبال کوچک ترین فرزندش نمی آید،

پدر من، برخیز که حد اقل من جمله های شیرینت را زمزمه کنم،،پدر برخیز، تا شانه هایت را یک بار دیگر در آغوش کشم، و فریاد کشم،

پدر برخیز، امروز همه برای تو گریه دارند،پدر برخیز، تمام درختان که کاشته ای، ثمر داده است،

برخیز و برگرد همه چیز ثمر داده است،

پدر برگرد پسر بزرگت، را نوازش کن، و فرزند کوچکت را ستایش،

پدر برگرد، دور ترین فرزند دلبندت امروز دل شکسته است،

او امروز سخت نیاز به نوازش دارد،

او امروز از دوری تو بیمار است،

چرا برای یک بار که شده هم ما را نمی بینی،

بابا جان برخیز من دیگر طاقت زجر را ندارم،پدر جان برخیز، تا تک تک موهای سفیدت را ببوسم،

پدر جان تا کی، من بر مزارت گریه کنم،

هر وقتی می آیم سر مزارت، جز نصحیت های عالمانه و عارفانه ات چیزی آرامم نمی کند،

ای کاش می بودی که دیگران را هم اندکی نصیحت می کردی،

ای کاش می بودی و به دیگران هم می گفتی، ما همه برابریم و از جنس خاک!

ای کاش می بودی و برای نواسه هایت، قصه های از شاهنامه می کردی!

بابای عزیزم، می دانم رفتی و مرا تنها گذاشتی،

خدایا تو پدرم را ببخش، چون او آدمی بود، که سالیان سال برای همه دعا می کردند!

خدایا، تو پدرم را ببخشای، چون او همه آدم های خاکی را دوست داشت!

روحت شاد و یادت گرامی باد



تاريخ : دوشنبه 5 اسفند1392 | 11:47 قبل از ظهر | نویسنده : مریم |


غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن

دلت را بتکان

اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش

قاب کن و بزن به دیوار دلت ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

دلت را محکم تر اگر بتکانی

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها و آرزوهایت ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.net

 



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه 1 اسفند1392 | 11:22 قبل از ظهر | نویسنده : مریم |
 


اون روزا یایر ؛ چه روزای قشنگی بود ...
کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم

اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم

کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش

را از نگاهش می توان خواند

کاش برای حرف زدن

نیازی به صحبت کردن نداشتیم

کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود

کاش قلبها در چهره بود

اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد

و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم

سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست

سکوتی را که یک نفر بفهمد

بهتر از هزار فریادی است که هیچ کس نفهمد

سکوتی که سرشار از ناگفته هاست

ناگفته هایی که گفتنش یک درد و نگفتنش هزاران درد دارد

دنیا را ببین ...


بچه بودیم از آسمان باران می آمد

بزرگ شده ایم از چشمهایمان اشک می آید!

بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن

بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه

بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم

بزرگ شدیم تو خلوت اشک می ریزیم

بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست

بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه

بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم

بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی

بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم

بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن

بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که

اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه

کاش هنوزم همه رو

به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم

بچه که بودیم اگه با کسی

دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت

بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم

بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم

بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه


بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود

بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه

بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود

بزرگ که شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم

...



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 29 بهمن1392 | 12:59 بعد از ظهر | نویسنده : مریم |

دختری 15 ساله ، نوزادی 1 ساله به بغل داشت...

((مردم)) زیرلب بهش میگفتن فاحشه!

اما هیچ کس نمیدونست که به این دختر در 13 سالگی تجاوز شده

بود...!
 


پسری 23 ساله رو ((مردم)) "تنبل چاقالو" صداش میکردن...

اما هیچ کس نمیدونست پسر بخاطر بیماریشه که اضافه وزن

داره...!
 


((مردم)) زنی 40 ساله رو "سنگدل" خطاب میکردن ، چون هیچ وقت روزا خونه نبود تا با بچه هاش بازی کنه و به کارهاشون برسه ،

اما هیچ کس نمیدونست زن بیوه ست ، و برای پر کردن شکم بچه هاش باید سخت کار کنه!



مردی 57 ساله رو ((مردم)) "بی ریخت" صدا میکردن ،

اما هیچ کس نمیدونست که مرد زیبایی صورتش را در راه حفظ

وطنش فدا کرده !



و هرروز مردم و من و تو به غلط قضاوت می کنیم...!

موافقین؟!!



تاريخ : سه شنبه 29 بهمن1392 | 12:56 بعد از ظهر | نویسنده : مریم |
کودک شش ساله ای که سرطان داشت در اتاق عمل با چشمانی لرزان و پر از اشک به سمت پرستار رفت و گفت: پدرو مادرم پول ندارن... میشه قبل عمل بمیرم؟ خدایا! به دنیات بگو یه ذره آرومتر، برای سلامتی همه ی بچه های بیمار، بچه هایی که آرزو دارن مثه آدمای عادی باشن، دعا کنید

تاريخ : چهارشنبه 16 بهمن1392 | 1:24 بعد از ظهر | نویسنده : مریم |

همچون نسیمی سایه بانم – بی خبر رفت

تک چلچراغ آسمانم – بی خبر رفت


ای کاش دردش را به جانم می خریدم

بدجور آتش زد به جانم - بی خبر رفت


این روزها با خاطرش طوفانی ام آه

در ضجه های بی امانم – بی خبر رفت


تکرار این کابوس در هر سال سخت است

درمانده ام – بی همزبانم – بی خبر رفت


آری شقایق تا ابد خونین جگر شد

بابای خوب و مهربانم بی خبر رفت

پدر در گرانبهایی است که بودنش در کنارت، زندگی بخش است،
وقتی در کنارت نیست، به خود می آیی و می دانی که چه گوهر گرانبهایی را از دست دادی
و آنچه می ماند، خاطرات یاد و نامش، و افسوس نبودنش!

( قند ) خون مادر بالاست ، دلش اما همیشه ( شور ) می زند برای ما . . .

اشکهای مادر ، مروارید شده است در صدف چشمانش ؛ دکترها اسمش را

گذاشتهاند آب مروارید !


حرفها دارد چشمان مادر ؛ گویی زیرنویس فارسی دارد !

دستانش را نوازش می کنم ؛ داستانی دارد دستانش . . .

وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره ، میفهمی

پیر شده !

وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده !


وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه

. . .

و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش ، دلت

میخواد بمیری . . .

  



تاريخ : سه شنبه 3 بهمن1391 | 7:59 قبل از ظهر | نویسنده : مریم |
خدایا دوستت دارم...
هنوز به دیدار خدا می روند ... خدایی که در یک مکعب سنگی خود را حبس کرده !!
خدا همین جاست ، نیازی به سفر نیست !
خدا همان گنجشکی است که صبح برای تو می خواند ، خدا در دستان مردی است که نابینایی را از خیابان رد می کتد .
خدا در اتومبیل پسری است که مادر پیرش را هر هفته برای درمان به بیمارستان می برد .
خدا در جمله ی " عجب شانسی آوردم" است !!
خدا خیلی وقت است که اسباب کشی کرده و آمده نزدیک من و تو !!
خدا کنار کودکی است که می خواهداز فروشگاه شکلات بدزد !!
خدا کنارساعت کوک شده ی توست، که می گذارد 5 دقیقه بیشتر بخوابی !!
از انسانهای این دنیا فقط خاطراتشان باقی می ماند و یک عکس با روبان مشکی ، از تولدت تا آن روبان مشکی ، چقدر خدا را دیدی ؟!
خدا را 7 بار دور زدی یا زیر باران کنارش قدم زدی ؟
خدا همین جاست ، نه در عربستان !
خدا زبان مادری تو را می فهمد ، نه عربی !خدایا دوستت دارم



تاريخ : یکشنبه 18 تیر1391 | 9:12 بعد از ظهر | نویسنده : مریم |

خدا تنهاست

و من در خلوت تنهایی ام

با یاد او از عشق لبریزم

شب تنهایی ام روز است با نامش

دلم مثل کبوتر می پرد هر لحظه در دامش

خدا تنهاست

و من در خلوت تنهایی ام

سرشارم از یادش

از نامش

جهان زیباست در چشمم

جهان زیباست با نام خدا

آغاز و فرجامش

خدایا! بهترین تو را می خواهم!

*************

جا مانده است

چيزي جايي
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز

جايش را پر نخواهد كرد ....

***************


این روزها تعبیر نداشتن های من،زندگیست

تعبیری غم انگیز که مرا یاد رؤیاهای زندگی نداشته ام می اندازد

و فقط من آن را می فهمم و هیچ

میدانی؟

فقر،یک صمیمیت احمقانه می آورد

که هیچ فلسفه ای از پس تعبیر لذتش بر نیامده

**************

ثانیه ها شب را می سایند

ماه خرامان،با حریری از ستارگان پیش می رود

کمی بعد،خورشید به استقبالش می آید

حالا زود است

اما لحظاتی دیگر

پرنده دلم را آزاد می کنم

تا آسمان او را در آغوش بگیرد

با این که پرنده می رود

اما طنین بال هایش

همیشه نزد من خواهد ماند



تاريخ : یکشنبه 18 تیر1391 | 9:7 بعد از ظهر | نویسنده : مریم |
 خدایا کمکم کن تا به همه لبخند بزنم

خدایا دستانم را بگیر !
می دانم که از فراز تمامی آسمانهایت به من مینگری
چشمانم همه جا را آب و جارو کرده اند
و قلبم مدام به این در و آن در میزند
تا شاید راهی یابد برای رهایی
ومن زانو زده ام بر آستان مقدس تو
سرم را برای اجابت دعا بر روی خاکت میسایم
تا دست نوازشی بر سر اشکهای یتیمم بکشی
تاب ایستادن در مقابل رحمت و کرم تو را ندارم
که تو بزرگی و در ذهن کوچک من نمی گنجی
تو محرم رازهای شبانه و نیاز روزهای تنهایی
و غصه دار منی . . .
و اگر نباشی چون یتیمی در به در
گریه کنان بدنبال نشانیت می گردم
من در پناه امن و پر مهر توست که آرامم
و بدون تو سردرگم و تهی از خویش
درت را به روی چشمان نیازمندم بگشا
و دستم بگیر .



تاريخ : چهارشنبه 7 تیر1391 | 12:44 بعد از ظهر | نویسنده : مریم |

 

نميدانم چرا با خود گمان كرده اي كه من سختي و مشكل زيادي در اين دنيا نكشيده ام .

مي خواستم به تو بگويم  اما دلم نيامد

گذاشتم حرفهایت را

درد و دل هایت را

غم هایت را

سختی هایت را

برایم تعریف کنی.

باز هم بگو

با من بگو از دل تنگی هایت

سختی هایت

و کارهایی که شاید روزی برایت آنچنان سخت بود

که تمام تنت را درگیر میکرد

اما چه می دانی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شاید

در ورای همه ی این سختی ها

راهی بود برای اوج گرفتنت

برای انسان شدن

برای مرد شدن ............

 

نميدانم چرا حس ميكني !!!

من هيچ مشكلي در زندگي نداشته ام

هيچ سختي براي تنم نچشانده ام.

شايد

مشكلات و غم هايم در پوسته اي شبيه به ناله هاي تو نبوده

اما به خدا قسم

اگر سختي هايم دردناك تر از تو نبوده است

كمتر از آنها هم نبوده!!!!

پس باز هم بگو

 

 چرا که من به قلبم امیدوارم

و میدانم

آنقدر جای خالی در آن باقیست

که دل گفته های تورا

با میل فراوان در خود جای دهد.

با من بگو

با من بگو درد هایت را

اما نه برای دل سوزی

برای اینکه

درکت کنم

و به خاطر سختی های کشیده ات

به تو

افتخار کنم

یک افتخار جاودانه  ................ برای همیشه.

جای من خالی است

جای من در ميز سوم ، در کنار پنجره خالی است

جای من در درس نقاشی

جای من در جمع کوکبها

جای من در چشمهای دختر خورشيد

جای من در لحظه های ناب

جای من در نمره های بيست

جای من در زندگی خالی است

 

جای من خالی است

جای من در عشق

جای من در لحظه های بی دريغ اولين ديدار

جای من در شوق تابستانی آن چشم

جای من در طعم لبخندی که از دريا سخن می گفت

جای من در گرمی دستی که با خورشيد نسبت داشت

جای من خالی است

من کجا گم کرده ام آهنگ باران را ؟!

                                  من کجا از مهربانی چشم پوشيدم؟!   

خیلی سخته . خدا کمکم کن 

مگه نبودی تو که گفتی اگه احساس غم کردم به نزدت بیام کمکم می کنی 

خدا

حالا من بهت احتیاج دارم......................   

     



تاريخ : سه شنبه 6 تیر1391 | 8:56 قبل از ظهر | نویسنده : مریم |

بابائی گلم روزت مبارک

هرچند دیگه کنارمون نیستی اما بازم دست خسته تو میبوسم

باباجونم منو ببخش که هنوزم بدون تو نفس میکشم

شرمندم که هنوز بدون تو زنده ام

باباجونم برام خیلی دعا کن

روز مرد و پدر به همه مردای با غیرت ایرونی مبارک باشه

تو این روز قشنگ دعا و خیرات برای پدرای آسمونی یادمون نره



تاريخ : سه شنبه 9 خرداد1391 | 5:49 بعد از ظهر | نویسنده : مریم |

الف و ب و..پ...................


داشتم الفبا را هجی میکردم


به (پ) که رسیدم


بغضی عجیب تمام وجودم را در خود گرفت


پ مثل پدر..................


پدر نازنینم ای مهربانترین دوست داشتنی ام


غم از دست دادنت


آنچنان وجودم را در خود مچاله کرده.....


که نمیگنجد در عمق باورم نبودنت


کاش
کاش فرصتی دوباره بود ..


برای بوییدنت... نوازش دستانت و خیره شدن به چشمان زیبایت


کاش فرصتی داشتم


برای دوباره تماشا کردنت


مهربان پدرم..


نوشته هایم برای از تو گفتن سیراب نمیشوند


چرا رفتی ...
اصلا چگونه رفتی که...


خاطراتت اینگونه زنده اند


گویی که هستی


هرچه مینویسم از یادت تهی نمیشوم


ذهنم سرشار از بودن توست


اما من...


شوق بودنت را میخواهم


زیرا که در این هیاهوی پر آشوب


روز های بی تو پوچو سردند...............



......

هنوز رفتنت را باور نکرده ام...

هنوز بر این خیالم که باز می گردی...

دیدن جای خالی ات در این چهار دیواری سرد اتاق

به مرز دیوانگی ام می کشاند...

چرا رفتی؟

چرا تنهایم گذاشتی؟

زندگی بدون تو دیگر معنایی ندارد...

همه چیز برایم سیاه سیاه شده...

دیگر گریستن هم مرهم قلب پر دردم نمی شود...

آخ...

که بعد از تو دلم به اندازه تمام دلتنگی های دنیا تنگ است........................................


سایه ای بود و پناهی بود و نیست
شانه ام را تکیه گاهی بود و نیست
سخت دلتنگم ، کسی چون من مباد
سوگ ، حتی قسمت دشمن مباد
گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر
" هست " ناگه " نیست" گردد در نظر
باورم شد ، این من ناباورم
روی دوش خویش او را می برم!
می برم او را که آورده مرا
پاس ایامی که پرورده مرا
می برم در خاک مدفونش کنم
از حساب خویش بیرونش کنم
راست میگویم جز این منظور نیست
چشم شاعر از حواشی دور نیست
مثل من ده ها تن دیگر به راه
جامه هاشان مثل دل هاشان سیاه
منتظر تا بارشان خالی شود
نوبت نشخوار و نقالی شود
هر یکی همصحبتی پیدا کند
صحبت از هر جا به جز اینجا کند
گفتنش تلخ است و دیدن تلخ تر
خوش به حالت ، خوش به حالت ای پدر...

 

بابائی رفتی اما نگفتی من و خواهرم بدون تو چیکار کنیم روز پدر باشه و تو نباشی روزت مبارک بابائی گلم



تاريخ : شنبه 30 اردیبهشت1391 | 7:19 بعد از ظهر | نویسنده : مریم |
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نيمه‌باز
خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمی‌ پوشی به کام
باده رنگين نمی ‌بينی به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که می ‌بايد تهی است
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ


سالی سرشار از موفقیت رو برای همه دوستان و خوانندگان این وبلاگ آرزومندم.

ان شاء الله سال ۹۱ سال ظهور پربرکت آقامون باشه



تاريخ : چهارشنبه 17 اسفند1390 | 6:33 بعد از ظهر | نویسنده : مریم |
 از پرواز مي‌ترسم به سراغم نيا
بگذار سقوط را تجربه کنم
مي‌دانم شيرين‌تر از پروازمان با هم خواهد بود
 ترسم اين نيست که تنها باشم
ترسم اين است که در باور تو گم شوم و
عاقبت دريابم که تو يک رويايي
 رعد و برق دلم
هياهوي سکوتم را شکست
و من با دلي باراني
بودنت را تجسم کردم
 مي‌داني؟
مي‌داني امروز با تنهايي‌ام خيلي تنها بودم؟
از تو و دلتنگي‌ها حرف زديم
از تو و لحظه‌ها
از تو خاطره‌ها
نزديک من بيا
دلم باراني است
بگذار لحظه‌اي تنها نباشم.

 



ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 25 بهمن1390 | 3:29 بعد از ظهر | نویسنده : مریم |

حالمان بد نیست غم کم می خوریم /کم که نه! هر روز کم کم میخوریم
آب می خواهم،‌سرابم می دهند /عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمی دانم کجا رفتم به خواب /از چه بیدارم نکردی آفتاب؟

خنجری بر قلب بیمارم زدند/ بی گناه بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست / از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد / یک شبه بیداد آمد،‌داد شد

عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام /تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
عشق اگر اینست مرتد می شوم / خوب اگر اینست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است /کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سردرگم شدم / عاقبت آلوده مردم شدم
بعد از این با بی کسی خومی کنم / هرچه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خنجر بدست / بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم،‌ بت پرستی کار ماست/ چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم / طالعم شوم است باور می کنم
من که با دریا تلاطم کرده ام/ راه دریا را چرا گم کرده ام؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! / من خودم خوش باورم گولم مزن!
من نمی گویم که با من یار باش/ من نمی گویم مرا غم خوار باش
من نمی گویم؛ دگر گفتن بس است /گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین ! شاد باش/ دست کم یک شب تو هم فرهاد باش

آه ! در شهر شما یاری نبود/ قصه هایم را خریداری نبود!!!
وای! رسم شهرتان بیداد بود/ شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون می چکد/ خون من، فرهاد،‌ مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شومتان / خسته از همدردی مسمومتان
اینهمه خنجر، دل کس خون نشد/ این همه لیلی،‌کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان / بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام / بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دورو پایم لنگ بود / قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گرنرفتم هر دو پایم خسته بود / تیشه گر افتاد دستم بسته بود

هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! / فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه!
هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه! / هیچ کس اندوه ما را دید؟ نه!
هیچ کس اشکی برای ما نریخت / هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی هست حالم دیدنیست / حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم /گاه بر حافظ تفأل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت / یک غزل آمد که حالم را گرفت:

« ما زیاران چشم یاری داشتیم / خود غلط بود آنچه می پنداشتیم»



تاريخ : دوشنبه 10 بهمن1390 | 4:51 بعد از ظهر | نویسنده : مریم |
 

شهادت امام رضا رو به همه دوستداران این امام

 عزیز

 تسلیت میگم.امیدوارم تو این شبا مارو هم از دعای

خیرشون فراموش نکنند

 

ای مرا آرامش جان، زی تو جان آورده ام

بندگی را در حضورت ارمغان آورده ام

بار گاهت را پی تعظیم، سر بسپرده ام

آستانت را پی ِتشریف، جان آورده ام

خاک کوی مُشکبویت را به مژگان رُفته ام

محضرت را روی گرد آلود از آن آورده ام

دردمندم، سر بر این مهر آستان بنهاده ام

ریزه خوارم رو بر این گسترده خوان آورده ام

جُرم پنهان گربیابان در بیابان کرده ام

اشک پیدا کاروان در کاروان آورده ام

جسم و جانی خسته و فرسوده از بار گناه

در جوار رحمتت ای مهربان آورده ام

ذرّه ای را پای بوس مهرِتابان کرده ام

قطره ای را سوی بحر بیکران آورده ام

از بدِ ایام و از جور گروهی نابکار

با تضرّع رو بر این دارالامان آورده ام

شکوه را بستم لب و بگشادم از دل جوی خون

آنچه بودم در نهان، زی تو عیان آورده ام

جان درد آلود و آه سرد و چشمی اشکبار

این همه همراه جسمی ناتوان آورده ام

ای سراپا لطف، دریابم که افتادم ز پای

دستگیرم شو که بس بارگران آورده ام

گربگردانی تو روی از من کرا روی آورم؟

با امیدی روی بر این آستان آورده ام

آشیان در دستِ بادم، مرغ طوفان دیده ام

دل به بوی گل بسوی بوستان آورده ام

دور از این سر سبز گلشن هرگزم روزی مباد

آشیان اینجاست، برگ آشیان آورده ام

هر چه دارم از طفیل لطف بی پایان تست

گر لبی خاموش و گر طبعی روان آورده ام

گفتن و نا گفتن من با اشارات تو بود

بس خطا گفتم که این آوردم آن آورده ام

هم ترا می آورم در ساحت قدست شفیع

هم ترا در پیشگاه تو ضمان آورده ام

با کدامین آبرو از رفته ها عذر آورم

من که با سرمایه هستی، زیان آورده ام

بر قبول خواهش دل گر مرا دست تهی است

دامنی پر درّ و گوهر ارمغان آورده ام

ذرّه ام پیوندم از خورشید کی گردد جدا

نیستم، اما زهستی ها نشان آورده ام

نعمت اینم بس که در هر صبحدم چون آفتاب

رو به دربار امام راستان آورده ام

این بزرگی بس مرا کز نعمت قرب جوار

سرخط آزادگی تا جاودان آورده ام

زادگاهم توس و جان پرورد این آب و گلم

خانه زادم برتری زین خاندان آورده ام

دایه، کامم را به نام نامیّت برداشت از آنک

در نخستین حرف، نامت بر زبان آورده ام

ای خدا را حجّت و ای هشتمین حجّت به خلق

گر قبول افتد زبان مدح خوان آورده ام

خامه عمری خیره رفت و چامه هم، اینک زشوق

بی ریا در خدمتت این هردوان آورده ام

بر دهانم خاک! کی یارم ثنایت را به لفظ

بلکه این معنی برای امتحان آورده ام

گفتم از الفاظ رنگین زیوری بندم به نظم

ای دریغا کاسمان و ریسمان آورده ام

وصف ذاتت در بیان هرگز نگنجد لاجرم

از دل امیدوارم ترجمان آورده ام

اشک، یاری کرد و دل شد راهبر این چامه را

راستی را سوده دل ارمغان آورده ام

چون مرا در ساحت قدست نمی باشد "کمال"

مصرع برجسته ای را نورهان(1) آورده ام

در خراسان پیرو استاد شروانم که گفت:

"این گلاب و گل همه زین بوستان آورده ام"

 

همیشه از حرمت، بوی سیب می آید
صدای بال ملائک، عجیب می آید!

سلام! ضامن آهو، دل شکسته من
به پای بوس نگاهت، غریب می آید

نگاه زخمیِ تو، تا بقیع بارانی است
مگر ز سمت مدینه، طبیب می آید؟!..

به پای در دلت، ای غریبه تنها
علی(ع) ز سمت نجف، عنقریب می آید

طلای گنبد تو، وعده گاه کفترهاست.
کبوتر دل من، بی شکیب می آید


برات گشته به قلبم مُراد خواهی داد
چرا که ناله «امّن یُجیب» می آید.



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 3 بهمن1390 | 3:56 بعد از ظهر | نویسنده : مریم |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.